تبليغاتX
اکرم و نسیم

بعضی ها فکر میکنند که خیلی میفهمن و همه چیز دان هستن. تا این جای ماجرا اشکالی نداره. کاملا شخصیه! اما بعضی ها گاهی خیال خام به سرشون می زنه که دیگران چیزی نمی فهمن و ابرازش هم می کنن. جالب اینجاست که خودشون از درک ساده ترین مسایل که نیازی هم به تخصص خاصی هم نداره باز موندن! نتیجه اش چی میشه؟ یهو بر می گردن می بینن با این روش در طول زمان یه  پیله دور خودشون تنیدن و روز به روز تنها تر میشن! به نظرم اینجور آدم ها نهایتا به هیچ چیز ارزشمندی هم دست پیدا نمی کنن.

اما نمیدونم بهترین رفتار با این گروه چی میتونه باشه؟ گاهی آدم دلش می خواد به طرف مقابلش بگه: "داداش! پیاده شو با هم بریم! "

خدایا ما رو از غرور ناشی از علم برهان!

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 16:9 | لینک  | 

دیروز اولین برف هلسینکی روی زمین نشست و همه جای شهر رو سپید کرد. هیجان خاصی داشت، با این که زود بارید. کاتری می گفت فنلاندی ها یه ضرب المثل دارن که اگه اولین برف توی اکتبر بیاد تا کریسمس باقی می مونه ولی اگه توی نوامبر  بیاد آب میشه و همون موقع هم ویکو همسر کاتری زنگ زد و گفت آب می شه نگران نباشین. اما بازم بارید و من حدس می زنم که زمستون دیگه شروع شد. یعنی آفتاب رفت تا ۵ ماه دیگه خودشو نشون بده. البته من فعلا برف رو دوست دارم و از بودنش ناراحت نیستم

اینم نمای ساختمون اصلی HSE .

 

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 11:59 | لینک  | 

۱۸ سالش بود. احساس می کرد کلی داره برای خودش کسی میشه که داره می ره دانشگاه. از خانواده جدا شده بود و حس عجیبی داشت. همه چیز غریب می نمود توی این دنیای تازه. اولین شب خوابگاه و اشنایی با اولین دوستان دانشگاهی! دوستی های بی ریا. دوستی های قشنگی که بعد از سال ها هنوز تازه ان.

۹ سال و ۱ ماه و ۱۳ روز گذشته. ۹ سال همراه هم بودیم. هنوز هم هستیم. با منی. در خیالمی. نمی بینمت و می بینمت. حضورت رو مثل یک سایه احساس می کنم. رد پای تو توی همه ی خاطراتم هست. نهمین ساله که تولدت رو تبریک می گم. امسال از راه دور. امیدوارم صد و نهمین سالروز تولدت رو هم بهت تبریک بگم. اینم از کادوی من.

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 22:2 | لینک  | 

تا دو سه ماه پیش خوشحال بودم که امسال زمستون دیگه بر می گردم ایران و لازم نیست روزهای سرد و کوتاه اینجا رو تحمل کنم. میگن نباید زیادی مطمئن باشی به چیزی ا. بالاخره تصمیم ام رو گرفتم و دارم می مونم.  با این که باز هم زمستون و تاریکی در انتظارمه اما خوشحالم که بالاخره از بلاتکلیفی و دودلی رها شدم. 

 

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 21:30 | لینک  | 

با شخصی صحبت می کردم. می گفت آدم تا ازدواج نکرده یه مشکل داره وقتی که ازدواج کرد ۱۰ تا داره. توصیه شده که تنها زندگی کنم و اشتباه نکنم. تنها زندگی کردن حسن زیاد داره. استقلال، آزادی عمل، عدم تعهد. تنهایی هر برنامه ای که دلت بخواد می تونی برای زندگی آینده ات بریزی و هر جور بخوای می تونی زندگی کنی. لازم نیست خودتو با هیچ کس هماهنگ کنی.  اما بزرگترین اشکالش همونه که اسمش روشه. ازدواج کردن رو نمیدونم. تجربه نکردم. مسلما اون آزادی عمل و استقلال رو دیگه نداری! یه چیزایی رو از دست میدی. اما نمیدونم واقعا در ازاش چیزی که به دست میاری رضایت بخش هست یا نه!؟؟؟

 

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 0:54 | لینک  | 

اون اوایل  کاتری  در مورد غذاهای ایرانی و آشپزی به سبک ایرانی  علاقه زیادی نشون می داد. براش نحوه برنج درست کردن ما ایرانی ها خیلی تازگی داشت. فنلاندی ها برنج رو آب پز می کنن و به طرز وحشتناکی بی مزه میشه! ما به سبک ایرانی برنج درست می کردیم و می اومد تماشا می کرد و دستورشو می گرفت. بهش یاد دادیم که چه نوع برنجی بخره. یووسکیلا که بودم یه شب دعوتم کرد خونه شون و برنج به سبک ایرانی درست کرده بود. چند روز پیش هم داشت از دختر کوچکش ماری گله می کرد که اوایل برنج جدید رو دوست نداشته ولی الان فقط برنج می خوره و کاتری مدام ازش می خواد که چیزهای دیگری هم بخوره و گوشش بدهکار نیست! واقعا اگه اروپایی ها یاد بگیرن چطوری غذا درست کنن که خوشمزه بشه از ما ایرانی ها هم بدتر میشن و میانگین طول عمرشون ممکنه از ما هم کمتر بشه!

می گن هر چیزی جنبه می خوادا. والّله.

پ.ن.  به هر حال این وبلاگ دخترونه است و گاهی توش از این حرفا هم باید زد   

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 23:17 | لینک  | 

به کجا چنین شتابان

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

این شعر رو خیلی دوست دارم. آخرش خیلی قشنگه. آدم رو پر از امیدواری می کنه. گاهی یه حسی میاد سراغ آدم که حس می کنه توی یه بیابون  رها شده. هیچ چیز نیست. هیچ کس نیست و راهی نمی بینی. نمی دونی به کدوم سمت بری! حتی آرزو می کنی کاش یه سراب می دیدی! گاهی حس می کنی که حتی اون سراب هم نیست! این کویر وحشت همون بیایونه است. توی زندگی همه هم هست. تجربه نشون داده که از این کویر وحشت همیشه به سلامتی گذشتیم! اما کویر بعدی که میاد به نظر تمومی نداره!

میگن راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش. همه ما وقتی در مقام مشورت و پند دادن هستیم در این زمینه ها ید طولی داریم. اما در مقام عمل! بعضی لحظات فکر می کنی خدا که خودش قادر مطلق هست میدونه  مفهوم عجز چیه؟ می تونه درک کنه که گاهی بنده اش ....

با این که بعضی وقتها .......

اما آخرش باز هم مطمئنی که راهو نشونت میده. اینجای ماجرا قشنگه! 

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 15:31 | لینک  | 

اي گل ناز من نغمه ساز من     بي خبر مانده اي از من و راز من
ز بوي زلف تو مفتونم اي گل     ز رنگ روي تو دل خون اي گل.......

تنيده ياد تو در تار و پودم    بود لبريز از عشقت وجودم
تو بودم كردي از نابودي و با مهرپروردي
فداي نام تو بود و نبودم ........

گل من چندين منشين غمگين شام محنت به سر آمد
سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد......

آهنگ های افتخاری من رو به سالها قبل می بره. امروز که داشتم ناهار می خوردم به اینها گوش می دادم و یاد سالهای اول دانشگاه و ناهار توی سلف دانشگاه افتادم. خیلی هوای اون روزها رو کردم با این که روزهای سختی بودن. اما الان از ورای خاطرات قشنگ به نظر میرسن. سالهای اول لیسانس! سلف دانشگاه. حتی قیمه های اون روزا. کاش می شد یه لحظه برگشت به حس اون روزها.......

پ.ن. اونایی که اون سلف و اون روزها و حال و هوا رو تجربه کردن ممکنه الان به من بد و بیراه بگن و دیوونه تصورم کنن که هواشو کردم! نسیم اما گمون کنم حسش مثل خودم باشه

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 16:30 | لینک  | 

من امروز خیلی خوشحالم. آخه امروز تولدم بود و خیلی روز مهمی بود. امسال فکر کنم بیشتر از هر سال دیگه ای پیام تبریک گرفتم و از دوستان و خانواده ممنونم.  فکر نمی کردم که تولد ام اینجا انقدر جالب باشه! دوستای خوبم خیلی دوستتون دارم و امیدوارم که لایق محبت هاتون باشم.

کاش می شد اینجا کیک تولد هم بذارم

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 15:6 | لینک  | 

بعضی وقتها انجام کارهای روزمره خیلی لذت بخشه. مثلا لباس شستن و تمیز کاری خونه و آشپزی. این دو روز تعطیلی رو همه اش به این کارا اختصاص دادم و همه جا مرتب و منظم شده. روزنامه ها رو هم بردم از خونه بیرون. خیلی زیاد و سنگین بودن.  تازه منی که حتی یه خط از مطالب روزنامه ها و مجله ها رو ازش سر در نمیارم باید همه رو حمل می کردم.

حرصم در اومده بود.

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 12:27 | لینک  |