![]() |
![]() |
|
|
باد بهاری می وزد.
زوزه می کشد از میان درختان. برگ ها رقص کنان و خرامان کاش می شد، رها کنم گیسوانم را در مسیر باد و احساس کنم پیچ و تاب آن را کاش می توانستم همچون کودکی دوان دوان رهای رها تاب خوردن موهای دم اسبی ام را بر گردنم احساس کنم و وزش باد بهاری گرمی ملایم آفتاب را بر پوست لطیف بازوانم. کاش می توانستم سبکبال و آزاد پله ها را یک در میان شاد و خروشان طی کنم. کاش می شد همه را حس کنم و صبح به خیر را به زبان مادری ام به زبان آورم. کاش می شد در خیابان های شهرم راه بروم رها از سنگینی این پوشش سیاه دوست داشتم با یک بلوز سفید با خال های سیاه و یک دامن سپید چین دار در راهروها قدم بزنم. دوست داشتم زیر آسمان ایران خودم غرق در لذت زن بودن باشم، بدون ترس و رها از سنگینی نگاه! آری من زنم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:1 توسط اکرم و نسیم |
|
|
از وقتی از سفر برگشتم اینقدر کار داشتم و سرم شلوغ بوده که از هر روش تنبلی برای راه انداختن کارا استقبال می کنم. در این راستا، هفته قبل یک عدد ماشین ظرفشویی ابتیاع نمودیم و امشب راه اندازیش کردیم. اونم چه شبی. کلی مهمون داشتیم و بعد از رفتن مهمونا اولین استفاده رو از دستگاه نمودیم. اینقدر هیجان داشتم که با وجود خستگی بیدار موندم تا تمیز شدن ظرفهای چرک رو در اولین فرصت با چشمای خودم ببینم. الان دیگه چشمم به جمالشون روشن شد و بسی مسرور شدم و دیگه برم بخوابم. خدایی چه کیفی داره تنبلی. پ.ن. از هر گونه پیشنهاد تنبل مابانه استقبال می شود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:11 توسط اکرم و نسیم |
|
|
یک ماهه دارم می شمارم که چند هفته دیگه برم سر کار ترم تموم می شه! دانشجو هم بودم کارم همین بود. نمی دونم چرا هر چقدر هم آدم یه کاری رو با انگیزه و انرژی شروع بکنه دلش می خواد تموم بشه. خوب برای مسایل ابتدایی این موضوع بحرانی نیست. اما گاهی که فکرشو می کنی ممکنه خطرناک بشه. مثلا برسی به سن 50 سالگی و دلت بخواد تموم بشه. نکنه خودت تمومش کنی؟ یا این که دلت بخواد زندگی مشترکت (در صورت وجود) زودتر تموم بشه یا....شاید این هایی که خودکشی کردن روزمرگی انقدر به صورت عمیقی تو زندگیشون وارد شده که معنی زندگیشون از بین رفته! اما نه! این فکرها بادرصد خیلی کمی محتمله که در عالم واقع اتفاق بیفته! اما شاید اگه کسی به ذهنش برسه یعنی این که این درصد زیاد هم کم نیست! بعضی وقت ها از فکرهای خودم وحشت می کنم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:50 توسط اکرم و نسیم |
|
|
بعضی آدم ها فکر می کنن چون یه زمانی یه لطفی بهت کرده بودن حق دارن در هر زمینه ای تو تصمیم گیری هات دخالت داشته باشن و به خودشون حق انتخاب می دن حتی اگه انتخابشون مورد قبول تو نباشه. نکته جالبش این جاست که ممکنه ارزش اون لطفی که اون آدم بهت کرده بوده کمتر از ارزش اون تصمیم باشه. یعنی دوست داشتی بهت لطف رو نمی کرد و در عوض به کارت هم کاری نداشت.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:57 توسط اکرم و نسیم |
|
|
خیلی ها منتظرشن. یه نفر از همه بیشتر. مطمینم دل تو دلش نیست. امروز راه می افته. شب دیگه خانوادشو می بینه. حتما خیلی دلش تنگ شده.
رسیدن به خیر دوست جونم. امشب صداتو با آی آر - ام سی آی می شنوم. راستی! چه زود داری بر می گردی؟ نمی شد بیشتر بمونی؟!!!!!!!![نیشخند] پ.ن. همین الان متوجه شدم که رنگ قلمو می شه عوض کرد! چرا ما فقط سیاه می نویسیم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:49 توسط اکرم و نسیم |
|
|
یه مدت قرار بود هیات بشی. هی نمی شدی. هی میخواستی فرار کنی از هیات شدن. بعد یه مدت حتی هیات شدنتم رفته بود رو هوا! اما بالاخره شدی! یه مدت گیر دادی که کسی قدر هیات بودنتو نمی دونه و خودتو عذاب دادی. بعد همش هیات بودی و غیر هیات هیچی نبودی. یه دوره به هیات بودن ادامه دادی. یه مدت اصلا با بی خیالی هیات بودی و فکر نکردی بعدش چی می شه و وقتتو با سرگرمی های روزمره پر کردی! بعد دیدی یه چیزی کمه! نمی فهمیدی که فقط هیاتی! البته می فهمیدی اما بیشتر ذهنت درگیر مسایل حاشیه ای بود و فقط فرصت داشتی هیات باشی! حالا تصمیم گرفتی علمی بشی! مزه هم می ده. اگه علمی بشی تازه می فهمی هیات علمی یعنی چی؟ پس سعی کن ادامه بدی. هیات رو همیشه مجبوری باشی. خیلی دردناکه فقط هیات باشی! سعی کن کمتر دردت بیاد! مهم اینه که هیات علمی بشی! بعد شاید خوشحال بشی! البته شاید! اما خوشحالتر رو مطمینم! پس بشو! مسایل حاشیه ای همیشه خدا هستن! انگیزه ات رو حفظ کن!
به قول اون روباهه تو شازده کوچولو: همیشه خدا یک پای بساط لنگ است! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 23:9 توسط اکرم و نسیم |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:49 توسط اکرم و نسیم |
|
|
-خونه غذا داری. سر راه ماالشعیر بگیر با غذات بخور. خونه رو کثیف نکنی! شبم برو شیشه ها رو بگیر!
این اس ام اس یه مادر نگرانه به دختر بی نظمش! همیشه می گم چشم چشم! بعضی وقت ها میگه: الکی هی نگو چشم. گوش کن ببین چی میگم! اصلا حواست هست؟ خونه خیلی تمیزه اما یه چیزایی رو تو کابینت نمی تونم پیدا کنم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 23:31 توسط اکرم و نسیم |
|
|
.....اول رفتم خونه خانوم... نبود! بعد رفتم مسجد. تموم که شد رفتم خونه ابراهیمی! سه تا پسر داره که همه شون هم تو ارتشن. محمدش همسن معصوم ماست. هر دو با هم شیر می خوردن.... همه این ها رو با لهجه نیشابوری میگه. نمی دونم داره در مورد کی صحبت می کنه. مامان تو آشپزخونه است. ...اول ته این کوچه مینشستن. همون حیاط بزرگه که بعدش آقا اومد خریدش و سه تا خونه ساخت اندازه آقال موش (لانه موش). آخریش رو زهرا خانوم میشینه..... تازه فهمیدم انگار داره در مورد یه همسایه قدیمی صحبت می کنه. همسایه ته کوچه. من 10 سالم بود تازه اومده بودیم تو این کوچه و یه چیزایی یادمه از اون خونه بزرگ ته کوچه و یه سری ادم که صورتهاشون محو در غباره برام. هر روز میاد اینجا مامان معصوم. شوهرش مرده. دو تا دختر داره که یکیشون مشهده و اون یکی تهران. هر روز همین موقع زنگ می زنه میاد مامان هی می گه پاشین مهمونه منم می گم نه بابا! مامان معصوم ه. هر روز همین موقع ها پیداش می شه! الان داره بازم با مامان حرف می زنه... الان من یهو ازش پرسیدم اسم شما چیه؟ -طاهره سالهاست می شناسیمش. اما همیشه بهش میگن مامان معصوم. دخترش با خواهرم دوست بود. الانم داره پاشو به من نشون می ده که زانوش می سوزه. در مورد زنجبیل و ...حرف می زنه و....فک می کنه من دکترم! چند بار هم من هم مامان گفته که من دکتر نیستم... امروزم دوتا پلاستیک پر از لواشک و آلوچه آلبالو خشکه و ... برا من آورده. می دونه من دوست دارم. داره حرف های فلسفی می زنه در مورد زندگی و ... دلش پره! من دارم با لبخند به ته چشماش نگاه می کنم و نمی دونم چی بگم...داره در مورد خوابش حرف می زنه به من می گه تعبیرش خوبه؟ می گم نمی دونم. یک ریز حرف می زنه. منم نگاش می کنم گوش می دم لبخند می زنم و دوباره میام سراغ این پست.دیروز هم یه فیلم گذاشته بودیم از اول تا اخرش هی سوال می کرد. طفلکی گوشش هم سنگینه. خیلی تنهاست. هر روز میاد پیش مامانم با هم حرف می زنن.. یه پیرزن تنهای دیگه هم داریم تو همسایه ها. مامان شیرین. اونم همون تازه که من اومده بودم از همین خوراکیها اورده بوده واسه من و ببینتم. همیشه میاد بهم سر می زنه تا می فهمه من اومدم خونه. یه حس خاصی دارم امروز. همه اینها متعلق به اینجاست. این آدم ها هچ جای دیگه دنیا نیستن. آدم های این مدلی احتمالا هستن! اما متعلق به من نیستن! من اینجا یه معنی دیگه دارم که هیچ جای دیگه تو این دنیا نیست. همه این ها رو می بینم حس می کنم و می فهمم. سه-چهار سال پیش همه این ها برام اتفاق های ساده روزمره بود! ولی، هنوزم نمی تونم بفهمم کجا باید باشم! واقعا زندگی چیست؟ پ.ن. 1 یاد نارسیس می افتم که می گفت تو همیشه پیرزن ها رو به خودت جذب می کنی! انگاری راست می گه! دو تا پیرزن تو جشن سال تحویل تو هایدلبرگ بودن که هی به من نگاه می کردن لبخند می زدن! هی ابراز احساس می کردن. پ.ن. 2 خیلی یاد مادر بزرگم می کنم این روزها. یاد کارهاش. دلم براش تنگ شده. هنوزم باورم نمی شه که دیگه نیست! بعدا نوشت. امروز مامان معصوم آبگوشت درست کرده بود و منو خواهر کوچیکمو دعوت کرد بریم خونه اش. خیلی خوشمزه شده بود. خیلی مهربونه. خدا کنه درد پاش ساکت تر بشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 16:17 توسط اکرم و نسیم |
|
|
خواهر کوچولو با هیجان: قهوه میخوری؟
من با خوشحالی: آره! -پاشو درست کن! پ.ن. سال نو مبارک. ما هنوز شکوفه ای ندیدیم. آخه شب قبل عید برف اومد. اگه شما دیدین به شکوفه ها به باران برسونین سلام مارا! دلم برای بهار تنگ شده! زود بیاد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 2:31 توسط اکرم و نسیم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
دست نوشته های یک خانم شهری از آب زاده ی کویر بلور نشکن بابالنگ دراز آفای دیپلمات زرافه ایده آلیست باغچه دل روزانه های یک دوشیزه قطعه ناتمام بهترین شعرهایی که خوندم |
|
RSS
|